داشتم فکر میکردم اینجا بیشتر از سه ساله که هست، نباید انقدر راحت رهاش کنم.
چیزهایی که باید بگم یکم خیلی زیادن نمیدونم کمک. رندوم صحبت میکنیم چون واقعا نمیدونم.
دبیرستان دیگه اونقدرام مزخرف نیست، با انسانهای جالبی که پیدا کردم خوش میگذره. (گرگهای شاشو با زوزهی شاشاعو، بله.)
از نقاشی کشیدن و نوشتن و این چیزها خستم و بافتنی میبافم، شبیه مادربزرگم میل رو دستم میگیرم و دقیقا شبیه همون اعصاب ندارم.
البته همچنان دارم روی کاغذ نقاشی میکشمD: که ۹۰ درصدش عکسهای ونوسه.
احساس ناامنی و SHAME دارم که از ونوس صحبت کنم پس این بخش رو اسکیپ میکنیم در این حد که ونوس زنمه خداحافظ.
( نخیر من پارتنر هوپلس رمانتیک نیستم ونوس تا قبل این دو سال دوست خیلی نزدیکم بود]:< )
و نمیدونم فکر کنم از اینکه دارم بزرگ میشم خیلی ناراحتم.
+راستش اینجا مثل زن اولمه که بخاطر زن دومم (دیلی تلگرام.) ولش کردم ولی هرچند وقت یکبار میام بهش سر میزنم.
برچسب:
نویسنده: ماهان قاسمیپور