
وای پشمام تازه یادم اومد که عه اینجام هستتت-
دبیرستان مزخرفه دوستان*صدای طبل*
هیچ انسان جالبی توی مدرسه نداریم و از در و دیوار آدمایی که نمیخوام ببینم رو میبینم. کلیم دراما داشتیم چون همکلاسی کلاس چهارمم رو دیدم و یارو مثل اینکه توهم زده عاشق منه [چرا جای این تامبویا یه خانومی خوشگل روم کراش نمیزنهههههه] و خلاصه مهر و آبان من با سر و کله زدن با این یارو گفتن اینکه بابا داداش من شرایط اینو ندارم وارد رابطه بشم گذشت و میگذره و نمیفهمم چرا دوستاش یطوری رفتار میکنن که انگار همه چیز تقصیر منه. ظاهراً این دوستان کلا به ″تصمیم گیری″ اعتقاد ندارند.
و درکل دبیرستان داره با آدمهای تخمی و درسهای تخمی میگذره. اللللبته درکل بچههای جالبی داریم فقط یه اکیپ احمق و جوگیر ته کلاس هست که هر روز که غایب میشن خدا رو شکر میکنم. باقی بچهها خوبن به نسبت با اینکه نمیفهمن من چی میگم با کسخل بودنم کنار اومدن.
+الان نشستم از اول وبلاگ رو خوندم و اینجوریم که اخییی چه کودک بامزه و اکوری پکوریای بودم :′
از اون مرحله که از خود گذشتهت بدت میاد رد شدم و به مرحله پذیرش کرینج بودن رسیدم، درجات والای الهی دوستان.
و همینننن. D:
برچسب:
نویسنده: ماهان قاسمیپور